|
پرسیدم : مرا می شناسی ؟ گفت :آری .............و تو مرا؟ گفتم : چگونه ! گفت :وقتی که از شدت تر س جشمهایت را بسته ای به مهربانی می اندیشی که آغوشش را برای امنیت تو گشوده و انتظارت را می کشد- صاحب آن آغوش همیشه گشوده منم. گفتم تو کیسیتی ؟ گفت : هم او که تو را دوست دارد و تو نیز سرگشته ی اویی ! گفتم : به تو خواهم رسید! گفت : همیشه و هیچ وقت پرسیدم : تو کجایی ! پاسخ داد : در اشک یتیم درقلب شکسته در ....... در هر جایی که دیگران نیستند. پرسیدم : تو را چه بنامم . گفت : عشق ............: و من تو را ؟ فریاد کشیدم بنده ........ بنده ........ بنده !!!!!!!!! لبخند زد . گفت: تو آیا بنده ی عشقی ؟ جرات پاسخش را نداشتم . می لرزیدم . قلبم فریاد کشید : امتحانم کن.... اگر مرا پذیرفتی خونم را نثارت خواهم کرد. پاسخ داد : شاید یک روز دیگر .............. + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 19:1 توسط مهربان چون تو |
رب النوع های به صلیب کشیده ملائک دروغین تثلیث فرشته های انکار حقیقت زیبایی های پوشالی . سنگی . تراشیده شده فراموش شده و به خاطر خدعه به خاطره ها تحمیل شده کنایه های طعنه آمیز محترمانه شرم آورترین کلمات مودبانه موجودات عاشق نما . نخ نما ی واقعیت گاو سامری عاشق های پوسیده دل رنگ پریده رنگ و نما ی عاری از حقیقت و پررونق درصبغه ی شیطانی آتش امشب هم مثال همه شبهای بی ازدحام در اوج با خود بودن به عزای باطل نشسته ام باطل رفتنی . .................
و خدا در بزم جاءالحق و زهق الباطل مهمان دل شکسته ی من است . + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 17:45 توسط مهربان چون تو |
قد كشيده بود بلند
تا آسمان ردايش سبز قبايش سپيد تبر اما سرخ .............
.................................................................................................................. افتاده بود به وسعت قامتش بر خاك غرق در سرخ اما هنوز سبز بود و سپيد چون پايند ه پرچم ايران پر اميد
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 14:54 توسط مهربان چون تو |
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 1:54 توسط مهربان چون تو |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 0:57 توسط مهربان چون تو |
|