|
باز آسمان و من
|
|
|
باز آسمان و من
دلتنگ روی تو
زندانی شبیم
باز آسمان و من
از اشک چشمه ها
صد ماه نقره سوز
بر دشت می شویم
باز آسمان و من ..... |
|
شنبه دهم مرداد 1388 |
|
|
| |
|
یاد تو
|
|
|


بايد آغاز كنم
با تو
از جاي دگر
خاطر غم زده ام
قاب گرفت
عطر تو را
در گلستاني دگر
تا تو آنجا هستي
بي سبب ميگردم
پي دلداري دگر
چه كنم دست خودم نيست
عاقل نشوم
شايد اين با ر
دگر توبه كنم
گر ميسر نشود
باز يك بار دگر

باید آغاز کنم با تو ز یک جای دگر
باز پرواز کنم تا به تماشای دگر
باید این مرغک ره گم شده را
تا عدم کوچ دهم- تا به تمنای دگر
|
|
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 |
|
|
| |
|
ياد ايام
|
|
|
اينجا بهارمن
رفته
به شهر خواب
ديري است شرم گل
پيوسته با گلاب
حوا و شوق سيب
آدم به پيچ وتاب
هر دو اسير دل
دل
در غم حجاب
مردي به ياد من
مردي به دام مرد
برگي به رنگ دل
برگي به نام زرد
در حدقه گاه روح
چشمان بي فروغ
بر جام جمجمه
بنشسته برف سرد
اي واي اگر رود
آن مرد دوره گرد
كوزه شكسته اش
در داغ كوزه گر
بشكسته و خجل
بر رد پاي درد
هرگز نشد عيان
اين شوق ملتهب
در چشم بي نظر
از آن نگاه سرد |
|
جمعه بیستم دی 1387 |
|
|
| |
|
نماز
|
|
|

سراسر عشق بود آن روز
همان روزی که جانم سوخت
حبیب بود و من و گلها
به دور از تلخی دنیا
سپیده روشن و ساده
به خلوتگاهمان پیدا
............
حبیب
سالار زیبا رو
به تن پیراهن گل داشت
گل و نور و دعا آنجا
شمیم قصه ای نو داشت
..........
دلم آن روز
به یک سجده
برید از هر چه غیر از اوست
به یک سجده که یادم نیست کی طی شد
حبیب دلخانه صاحب شد
|
|
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 |
|
|
| |
|
یا امام رضا (ع )
|
|
|

خواستم امروز برای تولد تو زیباترین شعر ها را بسرایم
اما نشد
خواستم از تو بنویسم اما نشد
نمی دانم
شاید نخواستی یا قابل نبودم
اما
از همین راه دور بی غرور
سلام می فرستم به تو
به تو که مهربانی و رسم مهربانی می دانی
آقای مهربانم تولدت مبارک |
|
پنجشنبه دوم آبان 1387 |
|
|
| |